از بچگی علاقه زیادی به حساب نداشتم

اما برای برخی آدما ...

حساب کردن عادت است حتی برای محبت و دوستی  ...!

برخی آدما ذاتا حساب گر به دنیا آمده اند ...

و

همۀ  خوبی ها و بـــــدی هـــا را در " دوستی " هـــا میسنجند...

اما تـــــــــــــــــــو که ادعای دوستی داری

حساب کردن را " حساب گری ..."   بخوان  ...

ومحبت هایت  را  " چرتکه بینداز .."   ...!

و

من آدم ِ دست به جیب ِ نـــــــــه صدالبته متمـــــــولی هستم

که

 حتی در برای اسکناسهای بی ارزش هم چرتکه انداختن را دوست نمیدارم 

چه برسد به  دوستی هایم ومحبت هایم ....!

نه اینکه آدم ِ  لارج ِ بی خیالی باشم

که با " قــــــــــــــانون ِ  لحــــــظه  خوش است   "  می زید .....نــــــــــه!

اجازه نمیدهم که     دودوتا چهارتاها  ی   سخیف ِ روزگار،

لحظه هایم را  قلع وقمع کند ...

 تا اینجا را خوب خواندی ؟

خوب دقت کردی چه می گویم ؟

خب بگذریم...

میدانی چه کسی خودخواه است ؟

معنی ِ دقیق ِ خودخواه چیست ؟

یعنی اینکه فقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــط خودت را بخواهی ...

خیلی خیلـــــــــــــــــــی زیاد هم خودت را بخواهی ...

بیشتراز همه آنهایی که میشناسی ...

احساس میکنم  آدم ِ خودخواهی هستم از قضای روزگار  ...

که باهمۀ بلاهایی که سر ِ "ب ه ا ر  " آمده  یا  روزگار براو مقدّر داشته است ....

باهمۀ این شکستن ها و زمین خوردن ها و ......

هنوز یک چیزهایی را در خود نگه داشته ام

  واتفاقا از قِـــبَل ِ بعضی ازهمین چیزها

اجازه نمیدهم به کسی که دوستی ام را بفروشد ...!!!

که اگرروزی کسی دوستی ام را بفرشد 

من نیز بــــــــــــــدجوری حراجش میکنم....

حراج هم نه حتی ...

دورش می اندازم.....!

 

یک مثال :

دوستی دارم درهمین دنیای  مجاز که پای دوستی اش با من تا ته ِ خط ماند....

 دوستی که  در  دوری ِ  راه ....حوالی پایتخت زندگی میگذراند  ...

نفروخت دوستی ام را ...

و

من نیز  نمی فروشم دوستی اش را ...

خیلی از اخلاقهایش را دوست دارم  ....خیلی ها را ...

..

اینهارامیگویم که خوب توجه کنی به نتیجه حرف هایم     :   ...........................

این نقطه های بالا را  همه شـــــــــان را حرف زدم!..

باصدای نسبتا بلند وانــــــــــــــدکی خشم ..

..

..

بازهم بگذریم ...

شاید کم ترباشم این جا....

شاید کمرنگ باشم...

شاید بی رنگ باشم ...

و دسترسی ِ دیگری هم نداشته باشم...

تکلیفم با نشانی ِ یاهو که ماههاست روشن است...

بسیار کم میروم

حـــــــــــــــــالم هم خــــــــــوب است

 جز کمی ضعف جسمانی که بخاطر جراحی  گریبانگیرم شده ورهایم نمی کند ..

وکابوسهای گاه وبیگاه ِ شب هایم  که مشت ِ پریشان حالی هایم را در خانه می گشاید ...


ازاینها که بگذریم خـــــــــــوبم...

خـــــــــــــوبم...خوب!

وخوبترین هم مال ِ من است ..........!!

 کمرنگ بودنم  دراین دنیای رنگ به رنگ اتفاق ِ بدی نیست....

گاهی لازم است  رنگ ها رابشــــــــوئیم.......

 آهــــــــــــــــای شمایی که سراسر فریادید ....

شمارا چه به ادعای دوستی .................................؟!....

دقت کردید چه گفتم ؟

گفتم ادعای دوستی و دوست بودن ...!!!


...

این دنیای واروونه گاهی

همه واروونگی هایش را

یک جــــــــــــا

دردامان من می ریزد...............

خوش اقبالی همین است..!

..

..

میدانی؟

این روزهــــــــــــــــا دلم می گیرد از منش آدمهایی که همه کارهایشــــــان

در پس پرده ها است ...

آدمهای که ظاهری  تا همیشــــــــــــــــــــــــــــه منزه دارند  ...!

میفهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمی؟...

آدمهایی که هرچه دارند...

"هر که " دارند ...

" هر غلطی  " که میکنند

درپستوهایشــــــــــان مخفی ست....

پس :

برای ابراز برائت از این کیش و پــــــــــیشه ..

برای دورماندن ومصون ماندن از این پیشه ..!

هر بار که کم میاورند

دیگری را خطاب میکنند

بهرعلتی...

به هربهانه ای...

با هرمضمونی..............

از بردن نـــــــــــــــــــامم خود داری کن ...

قدغــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن !

همین دفتـــــــــــر را ورق بزنی ...

بارها وبارهــــــــــا خواهی رسید

به حرفهایم که حماقت همیشگی ام را به رخ خودم کشیده ام...

اما حماقت دوستی ام با تــــــــــــــو ...

با خریتی عظیــــــــــــــــــــم برابر شدنی نیست.....نه !..نیست !

اهل کوچه علی چپ وامثال آن هم نیستم....

مثل خیلی هـــــــــا که خوش بینانه سربه زیر برف می برند

وبه چشمهایشـــــــــــــان دیکته میکنند که :

" او نمیبیند"  و یا " او نمیفهمد " ..! هم نیستم...


 آهـــــــــــــــــای تـــــــــــــــــویی که  سربه زیر برف کرده ای

خودت را از نظر پنهان کرده ای

هر جا که کم میاوری

مرا همچون گوشت قربانی سپر خود و کارهایت میکنی

 از تـــــــــــــــــــو بریدم....

تا همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

که من همچین آدمهایی را نه میفهمم....

نه دوست دارم بفهمم.....

که آدمهایی که دم دستی اند ...

خائن ترین هایند....

دروهله اول به خودشـــــــــــــــــان...

به بودنشـــــــــــــــان.....

میدانم که اینهارامیخوانی ومیدانم که ساده سرتکان خواهی داد که

یعنی :


نـــــــه!

با من نیست...!

...

معتقدم  همه ظلمی که زنان خیال میکنند دنیای مردانه به ما روا داشته


از جانب خود مان است ....

یک روز تـــــــــــــــــو هم حرفم را خواهی فهمید....

روزی بسیــــــــــــار دیر..نــــــــــــــــــــه اما خیلی دور..!

بهرحال من هرگز نمیخواهم ببینمت...

تو خواهی ماند ودنیای حماقتهای دخترانه ات.....

..

..

مهم نیست....اصلااااااااااا مهم نیست....

میگذارم در حماقت هایت  دست وپا بزنی...

هر روز دل گیری هایم را میشویم....

آب میکشم....

برآفتاب می آویزم.....

نه پاک میشوند...........

نه رنگ میبازند.....

دراین  گوشه از سرزمین مجازی  که همه چیزش غیرارجینــــــــال است...

جنس دلگیری های من "اصلــــــــی" است.......

ا ص ل ........

ارجینــــــــــــــال!...

ساعت حرفهایم از  ساعت ئلگیری هایم  پیشی میگیرند.......

خــــــــــــودم جا مانده ام ...!

جا...!

....

کاش این دوست های متظاهر به دوستی  هم جامیگذاشتند مرا...............................!